شکل¬گیری، می¬باشد.، آن¬چه، کیستی

پرداختن مکرر و مستمر به مقولاتی چون خانه سازی انبوه و خانه¬سازی صنعتی و اقتصاد مسکن، ما را از مفهوم خانه بسیار دور کرده است و دیگر تقریباً کسی به چیستی و معنا و فلسفه¬ی «خانه» نمی-اندیشد.(براتی و زرین قلم، ۱۳۹۲: ۱۱۵).
امروزه معماران معاصر با پذیرش وجود بحران در برابر ناهماهنگی¬ها و ناسازگاری¬های موجود، رویکردهای گوناگونی را پیش گرفته¬اند. مفاهیمی که افرادی چون کوپر، الکساندر ، شولتز ، مور و هایدیگر ارائه می¬دهند نه تن¬ها بحران را برطرف نساخته بلکه منجر به شکل¬گیری بحران جدید کثرت¬گرایی و نبود اندیشه ثابت و در نهایت بی¬هویتی و بی¬خاصیتی بیش از پیش افراد جامعه گردیده است. حتی در میان این اندیشمندان فردی چون راپاپورت که با الگوگیری از جوامع سنتی، مفهوم خانه را به درک انسان¬ها از جهان و حیات و نیز فرهنگ آنان (شامل اعتقادات مذهبی، ساختار قبیله و خانواده، سازمان اجتماعی، روش زندگی و شیوه ارتباطات اجتماعی افراد) ارجاع می¬دهد؛ ولی در نهایت تصویری جامع و همه جانبه از مفهوم خانه و نحوه شکل¬گیری آن ارائه نمی¬دهد. علت اصلی غالب این مشکلات به کاستن هدف و غایت شکل¬گیری خانه به سطحی¬ترین موارد زندگی بشری و یا فروکاستن یک کل سامان¬مند به نام هویت فرد یا جامعه و به تبع آن، هویت معماری( به طور خاص معماری خانه) به یکی از اجزاء سامانه بوده است. (نقره کار، ۱۳۹۲: ۱۶۹).
گاهی توجه به هدف و غایت در شکل¬گیری خانه عامل اصلی بحران می¬باشد. ارسطو در تشریح علت العلل اعدادی برای حادث شدن هر پدیده در طبیعت چهار علت را لازم می¬داند (علت غایی، علت فاعلی، علت مادی و علت صوری). در مثال اگر ساخت یک خانه، با هدف تامین سرپناه باشد. علل اربعه بدین صورت قابل تفسیر هستند که معمولاً برای پاسخ¬گویی به نیاز داشتن سرپناه مصالح را در اختیار معمار قرار می دهیم تا از آن خانه¬ای بسازد (اسلامی، ۱۳۹۲: ۴۴).

در دوره مدرن توجه بیش از حد به سه عامل به وجود آورنده¬ی آن، انسان¬گرایی، عقل¬گرایی و مطلوبیت-طلبی که ریشه در فردگرایی دارد، باعث بروز بحران¬هایی چون غفلت از یاد خدا، غفلت از حقیقت انسان و غفلت از معنای حقیقی زندگی می¬گردد. در نتیجه محدوده¬ی دید مادی¬گرایی و غفلت از : علت¬ غایی، نیازهای مصرف¬کننده، فرهنگ جوامع، سبک زندگی و… توجه به تولید انبوه و یکسان¬سازی جوامع و مخدوش شدن رابطه خانه با طبیعت را رقم می¬زند.

و گاهی علاوه بر غفلت از غایت و هدف، هدف و غایتی بدلی جای آن می¬نشیند، ناهماهنگی و ناسازگاری-های شناخته شده و پی بردن به بی¬توجهی از علت غایی به عنوان ریشه مشکلات دوران معاصر منجر به شکل¬گیری رویکردهای گوناگون در تفسیر مفهوم خانه می¬گردد. در حقیقت توجه به هویت که پاسخ بحران است با فروکاستن یک کل سامان¬مند به نام هویت فرد یا جامع و به تبع آن هویت معماری به یکی از اجزاء سامانه غایت و هدفی بدلی را جایگزین علت غایی اصلی می¬سازد.
سلسله مراتبی مفهومی از اصول در ظهور معماری به عنوان نمایش قانون¬مندی مصنوع و حضور آن در عرصه طبیعی وجود دارد که از جهان¬بینی و فلسفه شروع و تا علم بیوتیک که در طبیعت است به عنوان بستر معماری ادامه پیدا می¬کند. هر یک از این مراتب هفت¬گانه در هویت¬بخشی و پویایی معماری تاثیرگذار هستند (اسلامی، ۱۳۹۲: ۶۳).
از میان پژوهشگران حوزه معماری که نگاه جامع¬تری به مفهوم خانه داشته راپاپورت است. او نگاه خود را تا لایه فرهنگ ارتقاء داده است. از این رو انتظار می¬رود فضای مورد قبول او به مکان تبدیل شود. در صورتی که اگر معماری او تا عمق جهان¬بینی و فلسفه ارتقاء پیدا کند، مکان مقدس نیز قابل حصول خواهد بود (اسلامی، ۱۳۹۲: ۶۴).
درمفاهیم معماری ما از قرن¬ها پیش ساحت مقدس (مکان مقدس) خانه به عنوان محلی برای آرامش و با توجهات معنوی تعریف شده¬است. (حائری، ۱۳۷۵: ۱۹). با توجه به تعاریف قبل در معنا و مفهوم سکونت، مسکن و خانه می¬توان گفت که مسکن محل سکون و به آرامش رسیدن انسان است. از دید هایدیگر انسان فنا شونده¬است و هر جا احساس آرامش کند، محل سکونت وی همان جاست. وی می¬گوید: «انسان فانی در حالی سکنا می¬گزینند که آسمان را چون آسمان پذیرا می¬شوند، حیاطشان را به خورشید و ماه، راه-هایشان را به ستارگان و برکت¬ها و سختی¬هایشان را به فصول سال وا می¬گذارند. (شوای، ۱۳۹۲: ۴۳۶). البته این گونه تلقی از مسکن ساکن است. انسان هر صفتش با جامعه¬اش همواره در حال تحول و تغییر است. انسان یک «بودن» نیست یک «شدن» است. این انسان فناشونده نیست، بلکه در حال شدن و تکامل است. و تن¬ها در روز آخر است که به بودن می¬رسد و قابل تعریف می¬گردد. (شریعتی، ۱۳۸۹: ۹۳). لذا مسکن به شدن انسان و هویّت یافتن او کمک می¬کند. آرامش هم به معنای رسیدن به آرامش قلبی و رسیدن به قلب مطمئنه است. انسان زمانی به آرامش می¬رسد که دارای قلب مطمئنه گردد و به کمال الهی رسیده باشد. هدف غایی انسان کامل، رسیدن به کمال الهی و عبادت پروردگار است. بنابراین غایت مسکن او هم باید در این جهت به او کمک رسان باشد (اخوت و بمانیان و انصاری، ۱۳۹۰: ۹۸).

شاید با اندکی تسامح بتوان نظرات پیرامون مفهوم خانه را در دو گروه عمده طبقه¬بندی کرد: گروهی که هر پدیده، مفهوم و عنصری را در جهان به صورت انتزاعی و منفک از دیگران و تن¬ها با توجه به کارکرد، ارزش و هویتی که بر آن مرتبت ا
ست مورد مطالعه قرار می¬دهد، و گروهی که آن¬ها را در ارتباط با سایر پدیده¬ها، اجزاء، عناصر، مفاهیم و با کل¬های موجود در جهان و نهایتاً با هدف غایی عالم هستی مورد توجه قرار می¬دهد. پایه اعتقادی گروه دوم که مورد نظر این نوشتار نیز می¬باشد عمدتاً بر پایه وحدت¬گرایی کائنات (قرارگیری در آهنگ کلی هستی) که از وحدانیت خالق سرچشمه می¬گیرد استوار است. در این تفکر، هیچ پدیده¬ای را نمی¬توان به صورت منتزع و جدای از سایر اجزاء عالم وجود مورد بررسی قرار داد. به ویژه موضوعاتی که به نحوی به انسان مرتبط است چرا که هدف غایی خلقت (کمال) انسان است (نقی زاده، ۱۳۷۹: ۹۱).
بنا به آن¬چه در تعرییف معماری بیان گردید. خانه نیز در روش مجموعه¬نگری یا ابر سامانه¬ای قابل تعریف می¬باشد. خانه متشکل از اجزاء و عوامل مرتبطی است که هدفدار است و دارای مبنا یا علتی برای تحقق آن هدف می¬باشد. خانه چون کلی متشکل از اجزاء کوچک¬تر است به طوری که اجزاء کوچک¬تر آن کل را تحت شمول خود قرار می¬دهد. در نگاه وحدت¬گرای کائنات خانه در سلسله مراتب ظهور و حضور معماری در سطح جهان¬بینی و فلسفی قرار می¬گیرد وفضای مورد قبول و انتظار آن شکل¬گیری مکان و ساحت مقدس می¬باشد.

بخش دوم : نقش هویت و ماهیت در شکل¬گیری اثر

پیشگفتار
پیش از پرداختن به بحث اصلی باید به این سئوالات پاسخ دهیم که چرا در آغاز فصلی که در آن هستیم اقدام به تعریف معماری و تعریف خانه کردیم؟ و چرا در تعریف معماری یا خانه تعاریف گوناگونی وجود دارد؟ البته به پاسخ سئوالات تا حدودی پرداخته شده است ولی لازم است بحث خود را این حوزه مورد بررسی و مداقه بیش¬تر قرار دهیم.
پرسش از چیستی یا ماهیت هر موضوع چه معماری باشد چه خانه نخستین تلاش برای یافتنش، تعریف است. اگر مراد از تعریف رسیدن به فهمی همگانی باشد، آن¬گاه می¬توان به تعریف همگانی و قراردادی بسنده کرد (برای مثال خانه، سرپناهی برای زندگی است)و به کند کاو در موضوع نپرداخت. اما هنگامی که نظر به جست و جو در معناست، دیگر نمی¬توان به تعریف عام بسنده کرد و می¬بایست فراتر از فهم همگانی گام زد، در ارائه تعریف معماری و خانه چنین بحثی مصداق دارد. زیرا اگر هنگام بررسی چیستی معماری و خانه به فهم همگانی یاتعریفی عام پسند به این معنا که معماری ساختمان ساختن است، معماری سرپناه ایجاد کردن است، معماری توده¬ای از حجم و مصالح است، معماری تحدید فضا است، یا چندین تعریف دیگر از این دست قناعت کنیم، آن گاه معماری را فعالیتی از سرنیاز و بدون مبنا و سرچشمه¬ای خاص، خواهیم پذیرفت و در این حالت دیگر امکان بررسی معماری از نقطه نظر ویژه¬ای مانند هویت وجود نخواهد داشت (ایمانی، ۱۳۸۷: ۷۹). پس در وهله¬ی اول گریزی نبود جز این که از تعریف معماری و خانه در حد فهم همگانی به عنوان یک نیاز اولیه و ضروری گذر کرده و در پی یافتن چرایی¬های چیستی¬ها به شرح¬های دیگری از خانه در لابه لای اندیشه¬های آنان که در جستجوی معنا بودن و کتاب آسمانی که می-تواند نسبتی با هویت برقرار کند پرداخته شود.
اگر از هویت معماری خانه سئوال می¬شود به این معناست که آن¬چه معمار ارائه داده ناآشناست سرچشمه یا سرآغازی برای فهم آن در ذهن پرسشگر، یا سکونت کننده قابل جستجو نیست چرا که حقیقت مشترکی در این میان آشکار نشده است که موجب پیوند گردد. در این وضعیت فهمی متقابل میان بنا و سکونت کننده شکل نخواهد گرفت و بحث چیستی و کیستی یا به عبارتی هویت علامت سئوالی بزرگ باقی می¬ماند.
بازتاب هویت معماری یا هویت معمار برای دیگر انسان¬ها همان بنایی است که پیش رو حضور دارد. بنا همان معمار است. پرسش از هویت معماری همان پرسش از ماهیت اثر یا هویت معمار یا حقیقتی است که در بنا نهفته است.
هویت بنا و هویت معمار می¬تواند یک حقیقت تلقی شود. در این وضعیت پیوندی حقیقت¬جویانه میان بنا یا معمار و دیگران برقرار می¬شود .سکونت¬کننده در اثر به قرار و آرام می¬رسد. به سخن دیگر معمار اثر یا بنایی که حاصل فهم او از هستی و زندگی یا هویت خود اوست برای سکونت برپا می¬کند. (همان: ۸۲) . بنابراین اگر معمار عاری از فهم حقیقت هستی بنایی برپا کند. هویتی یا همان میزان دریافتش از حضور در عالم بازخواهد تاباند و پرسش¬های بی¬شماری از بنا به جا می¬گذارد.
بحران معاصر جنسش از همین نوع است. آثاری که ساخته می¬شود با سکونت کننده ارتباط برقرار نمی¬سازد. زیرا معماری کاملاً هویت¬ساز است. رابطه معماری با انسان یک رابطه¬ی تعاملی است. یعنی ما معماری را می¬سازیم و معماری ما را می¬سازد. شخصیت ما بسیار تحت تاثیر آن خانه¬ای است که در آن بزرگ شده¬ایم. معماری را افراد می¬سازند و انسان در این معماری پرورش می¬یابد و از این معماری می¬آموزد که چگونه باشد. معماری می¬تواند انسان را منضبط کند، می¬تواند به چشم انسان نجابت بیاموزد ، و یا اینکه برعکس باشد، یعنی به گونه¬ای باشد که عملاً نانجیبی را تسهیل کند. معماری می¬تواند شما را به قناعت دعوت کند یا به اسراف به این ترتیب به وسیله این معماری که انسان¬ساز است هم می¬توان آرام آرام هویت انسان را از او دزدید و آرام آرام بی¬ریشه¬اش کرد و ارتباط او را با گذشته¬اش قطع کرد و هم برعکس می¬توان در جهت گذشته¬اش تداوم داد و به روزش کرد. ما به هر حال باید مطابق امروز زندگی کنیم و می¬کنیم ولی این¬که امروز بر اساس ریشه¬هامان زندگی بکنیم با این که بی¬ریشه زندگی می¬کنیم فرق دارد (حجت، ۱۳۸۷: ۸۸).
و همین است که ما را به یا
فتن کیستی و چیستی خانه فرا می¬خواند. و از سوی دیگر به ریشه¬های پدیدآمدن بحران حاضر می¬کشاند در چرایی بحران دو دیدگاه بسیار متداول وجود دارد عده¬ای بحران هویت را به بحران هویت بعد از مدرن تعبیر می¬کنند که به انسان و خاستگاه او برمی¬گردد و دیگر تداخل مفهوم کلمه هویت با معنا تشخص است. بحران هویت اساساً بحثی است متعلق به جامعه¬ای که تفکر مدرن یا تجدد گرایی در آن زاده شد و سپس پی آمدهایی داشت که با نام «پس از مدرن» در چون و چرایی¬هایی فلسفی، بحران هویت نام گرفت. این بحران به هویت شخصی یا همان جایگاه «خود» در زمان و مکان برمی¬گردد. یعنی درهم آمیختگی معنای هویت با تشخص ، تا حدودی به مورد اول ارتباط پیدا می¬کند به این ترتیب سرگشتگی یا گم گشتگی فرد در پیوستن و گسستن در برون و درون خود نسبت به آن¬چه در پیرامونش می¬گذرد او را بی هویت یا به عبارتی بی تشخص می¬کند. هویت به معنای بحران تجددگرایی و هویت به معنای نداشتن تشخص، در هر دو حالت به انسان و زندگی اجتماعی او برمی¬گردد (ایمانی، ۱۳۸۷: ۷۸).
آنچه در بحران معاصر می¬بینیم در همین راستا می¬باشد. از یک طرف به علت هجوم فرهنگی اندیشه تجددگرایانه و از طرف دیگر دل¬دادگی به تنوع خواهی دوران پس از تجدد و تشکیک و گسستن برون و درون خود نسبت به آن¬چه داریم و در پیرامون خویش می¬بینیم در هجمه¬ای از ظواهر خویشتن خویش را رها کرده و در دامان سرگشتگی و بی چونی افتاده¬ایم.
بنابراین وقتی از کیستی و چیستی چیزی چون معماری سوال می¬کنیم در حقیقت در پی یافتن اصل خویشیم، در پی¬یافتن جهت و ریشه¬هایمان هستیم. به این ترتیب آن نکته مهم و حساسی که در ارتباط با هویت خانه مطرح است در این جاست؛ که آیا آن شکلی از زندگی که این خانه بیان می¬کند با آن توقعاتی که ما داریم، آن پیشینه ذهنی که داریم منطبق است یا نه؟ در مورد خودمان آیا آن شکلی از زندگی، با هویت ایرانی¬ای که ما داریم، یعنی تمام آن سوابقی که همراه خود داریم منطبق است یا نه؟ (حجت، ۱۳۸۷: ۸۷).
پس نیازمندیم که معماری، خانه و هرچیزی که در بحران است به خوبی بشناسیم به درستی نه تعریف، بلکه معنا کنیم؛ معنایی که می¬سازیم جامع باشد و در هماهنگی با درون و برون آدمی یعنی توجه به هر چه هویت اوست مرتبط گردد، هرچه در ظاهر و باطن اوست در تطبیق با ظواهر و باطن¬های پیرامونی او باشد تا به او نزدیک گردد و به او آرامش و اطمینان دهد. در حقیقت پیوندی حقیقت¬جویانه میان معمار اثر و اثر با سکونت کننده برقرار باشد. این جاست که فهم ما از هستی، نگاه ما به عالم، مهم می¬گردد. یافتن معنای دقیق و روشن و اصولی و جامع از خانه راهگشا می¬باشد. پس هنگامی که از کیستی و چیستی خانه

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   سازماندهی فضایی، معماری ایرانی، معماری اسلامی، عدالت اجتماعی

دیدگاهتان را بنویسید