• مرحله دوم: در این مرحله کودک به تدریج به نیازهای خود پی برد و می آموزد که موجودی منفصل و جدا از مادر است. و لذا رابطه متقابل بین کودک و مادر آغاز شده و «سیستم خودگرانی» یا «سیستم استقلال» درونی می شود.
  • مرحله سوم: در این مرحله کودک متوجه مثلث رفتاری پدر – مادر- کودک و به عبارت ساده شناخت خانواده شده و نقش اعضای خانواده (پدر و مادر) را تشخیص می دهد. در این مرحله کودک می فهمد که پدر«نقش ابزاری» دارد، یعنی رابطه خانواده با محیط بیرون را برقرار کرده و مایحتاج خانواده را تامین می کند و مادر «نقش عاطفی» داشته و با رفع کدورتها و نگرانی ها، امنیت روحی و عاطفی خانواده را تامین می کند تا نهاد خانواده از حرکت نایستد. پسر از طریق پدر و دختر از طریق مادر هویت گرفته و نقش آتی خود را می آموزد، یعنی پسر «نقش ابزاری» و دختر «نقش عاطفی» و به عبارت دیگر پسر تصویر پدر و دختر تصویر مادر را درونی می کند. تا پایان مرحله سوم هر دختر بچه سه سیستم «وابستگی»،«استقلال»و «عاطفی» و پسربچه دو سیستم اول به اضافه سیستم «ابزاری» را درونی کرده اند.
  • مرحله چهارم : در این مرحله پای کودک به حوزه همسالان و همبازیها باز شده و با مشاهده رفتار گروه همسالان پی می برد که هر چند آنچه در خانواده او معتبر و درست است، دارای اعتبار عام می باشد، ولی بعضی از آموزش ها نیز خاص خانواده اوست. بدین ترتیب سیستم «عام» و «خاص» درونی می شود. درونی شدن سیستم «عام» به کودک این توانایی را می دهد که بتواند دست به تعمیم بزند، مثلاً دست به این تعمیم بزند که همسالان او نیز مانند او دارای پدر هستند. کودک در این مرحله می تواند، سیستم های قبلی را که درونی کرده، به منظور ایفای نقش از یکدیگر تفکیک کرده و نقش را در جای لازم ایفا کند.
  • مرحله پنجم: آخرین مرحله جامعه پذیری انسان انتخاب شغل و حرفه است. با فراگیری حرفه، سیستم بیرونی جدیدی درونی شده و مجموعه به سیستم های قبلی اضافه می گردد. با درونی شدن این مجموعه سیستم های بیرونی، فرد قدرت آنرا بدست می آورد که در تمام شرایطی که برای او پیش می آید، نقش در خور آن شرایط را ایفا کند. در اینجا دیگر ارزش های فرهنگی جامعه عموماً توسط فرد پذیرفته شده اند و انتظارات دیگران با رفتارهای بهنجار از سوی فرد پاسخ داده می شوند؛ یعنی نیازهای فرد مطابق با کنش دیگران و کنش وی رفع نیازهای دیگران است. بدین طریق است که سیستم فردی و سیستم اجتماعی دست در دست یکدیگر مداخله کرده و بدون اختلال عمل می کنند. (مراد زاده،۱۱:۱۳۷۹)
  • ۲-۱۱-۳-۱-۲- پای۱ (۱۹۶۲):
    از جمله افرادی که جامعه پذیری سیاسی را از زاویه «فرایند رشد» بررسی کرد لوسین پای است. وی معتقد است، برای جامعه پذیری سه مرحله قابل تصور است :

    1. Lucian Pye

    1. فرایند جامعه پذیری پایه : که در این مرحله کودک با فرهنگ جامعه آشنا شده، به او آموزش داده می شود که چگونه می تواند عضو این جامعه شود. در سطح آشکار، این فرایند شامل یادگیری نگرش ها و ارزش ها، مهارت ها ،الگوهای رفتاری و تمامی دیگر جوانب یک جامعه خاص می باشد. در سطح پنهان این فرایند شامل تمام تجربیاتی می شود که ناخوداگاه فرد را شکل داده، پویایی ساختار شخصیت اساسی راتعین می کنند. در این مرحله فرد هویت خود را به عنوان یک عضو جامعه پیدا می کند و به عبارتی در فرهنگ عمومی خویش اجتماعی می شود. این مرحله، دوران تشخیص هویت خود است که مفهوم هویت فرهنگی نیز در این مرحله تحقق می یابد .
    2. جامعه پذیری سیاسی: بعد از فرایند جامعه پذیری پایه، جامعه پذیری سیاسی مطرح می شود که به واسطه آن، فرد نسبت به جهان سیاسی خود آگاهی یافته، نحوه فهم حوا دث سیاسی و نحوه قضاوت در مورد آنها را کسب می کند، در این مرحله فرد فرهنگ سیاسی جامعه را در خود درونی ساخته، مفهوم هویت سیاسی نیز در همین مرحله تحقق می یابد.
    3. مرحله بعدی فرایند گمارشی سیاسی است: یعنی زمانی که فرد در ورای نقش منفعلانه شهروندی و مشاهده گر حرکت نموده، به یک شهروند مشارکت کننده فعال تبدیل می شود. او در این مرحله بینش عمیق تری نسبت به امور سیاسی یافته و هویتی نهادینه شده و روشن دست می یابد. (شارع پور، ۱۳۰:۱۳۷۸)

    در یک جامعه پویا بین این سه فرایند درجه بالایی از پیوستگی و تداوم وجود دارد، به طوری که هریک دیگری را تقویت می کند. به هم پیوستگی میان این سه فرایند، سبب برقراری نظم در جامعه می شود، در جوامع انتقالی، شرایط کاملا متفاوت است به طوری که سه فرایند مذکور فاقد انسجام و به هم پیوستگی هستند. به علاوه فقدان ثبات و عدم تداوم برای فرایند جامعه پذیری پایه سبب بروز مشکلاتی برای شکل گیری هویت برای افراد می شود، لذا در مراحل اولیه زندگی نوعی بحران هویت پایه به وجود می آید.(اختر شهر، ۷۲:۱۳۸۶)
    ۲-۱۱-۳-۱-۳- آلموند۱ :
    از انجایی که یکی از راه هایی که نظام به حمایت از خود و حفظ خود می پردازد، از طریق جامعه پذیری سیاسی می باشد، لذا هر نظام سیاسی که به دنبال بقای خود می باشد، بایستی در میان اعضای خود انتظارات حمایتی رشد دهد. به همین لحاظ به اعتقاد آلموند فرایند جامعه پذیری سیاسی اساساً تعیین کننده ثبات فرهنگ سیاسی و ساختار جامع در گذر زمان می باشد. (اختر شهر،۷۳:۱۳۸۶)

    1. Almond

    لذا آلموند جامعه پذیری سیاسی را دو نوع تقسیم می کند:

    1. جامعه پذیری سیاسی پنهان که در آن نوعی یادگیری غیرسیاسی (نظرفراگیری ارزش

      دانلود متن کامل پایان نامه در سایت jemo.ir موجود است

      های فرهنگی در خانواده) است که به طریق مختلف بر رفتار سیاسی اثر می گذارد.

    2. جامعه پذیری سیاسی: عبارتست از انتقال صریح و تعمدی اطلاعات، ارزش ها، نگرش ها و احساسات سیاسی. وی معتقد است، جامعه پذیری سیاسی بخشی از همین فرایند است که طی آن ایستارهای سیاسی فرد شکل می گیرد.

    بیشتر کودکان در سنین نسبتاً پایین، ایستارهای سیاسی و الگوهای رفتاری ابتدایی ولی مشخص کسب می کنند. در حالی که برخی از ایستارها با رشد کودک پرداخت پیدا می کنند و مورد تجدید نظر قرار می گیرند. ایستارهای دیگر در سراسر زندگی فرد به صورت بخشی از شخصیت سیاسی او باقی می مانند. از نظر آلموند«شخصیت سیاسی» هر فرد در هر مقطع از زمان، ترکیبی است از احساسات و امتیازهای متعددی که به نسبت های مختلف با هم تلفیق یافته اند. در ژرف ترین سطح، هویت ها و باورهای کلی مانند ملیت، تصور فرد در مورد قومیت و طبقه خود، پای بندی های مذهبی و مسلکی و احساس بنیادین فرد در مورد حقوق و وظایف خویش در جامعه وجود دارد. پای بندی ها و شناخت های غیر احساسی تر و آگاهانه تری نیز در مورد نهادهای سیاسی و حکومتی مانند نظام انتخاباتی، ساختار و قوه قانونگذاری و نظام دادگاه ها و قدرت قوه مجریه وجود دارد. سرانجام به دیدگاه های تحول پذیرتری می رسیم که فرد در مورد رویدادها، سیاست ها، موضوعات و شخصیت های روز دارد. تمامی این امتیازها دگرگونی می پذیرند، ولی دسته نخست اغلب در اوان زندگی شکل می گیرند و معمولا پایدارترند. (همان :۷۴)
    از نظر آلموند دو نکته مهم در مورد جامعه پذیری سیاسی وجود دارد.

    1. جامعه پذیری سیاسی هرگز واقعاً پایان نمی پذیرد.
    2. جامعه پذیری سیاسی در سراسر زندگی فرد ادامه می یابد.

    لذا ایستارهایی که در دوران کودکی فرد شکل می گیرند، با کسب تجربیات مختلف اجتماعی ،پیوسته تعدیل یا تقویت می شوند. نفوذهای خانوادگی اولیه می تواند موجب ایجاد تصور مساعدی از یک حزب سیاسی گردد، ولی چه بسا تحصیلات و تجارب شغلی و نفوذ دوستان در مراحل بعد، این تصور اولیه را از اساس دگرگون سازد. از این گذشته برخی از رویدادها و تجارب خاص – جنگ یا رکود اقتصادی – ممکن است کل جامعه را متأثر سازند. ظاهراً چنین رویدادهایی بیشترین تاثیر را بر جوانانی می گذارند که تازه وارد زندگی سیاسی شده اند و مثلاً برای نخستین بار به پای صندوق رای می روند، ولی بیشتر مردم تا حدی از این رویدادها تاثیر می پذیرند. وقتی تجربیات موجب ایجاد دگرگونی های موثری در ایستارهای اعضای کهنسال تر جامعه گردد از جامعه پذیری سیاسی دوباره سخن می گوییم. (همان :۷۴)
    خلاصه اینکه جامعه پذیری سیاسی موجب انتقال و دگرگونی فرهنگ سیاسی یک ملت می شود. این راهی برای انتقال اندیشه ها و باورهای سیاسی یک نسل به نسل بعد است، همان فرایندی که انتقال فرهنگی خوانده می شود. جامعه پذیری سیاسی در صورتی موجب دگرگونی فرهنگ سیاسی می شود که همه شهروندان یا برخی از آنان را به نوع متفاوتی از تلقی یا تجربه سیاست رهنمون سازد. در دوران دگرگونی های شتابان یا رویدادهای فوق العاده مانند تشکیل یک ملت جدید ممکن است، جامعه پذیری سیاسی حتی موجب تشکیل فرهنگی سیاسی در جایی گردد که پیشتر اثری از آن نبوده است.(همان:۷۴)
    ۲-۱۱-۳-۲- دیدگاه تضادگرا(مارکسیستی)
    تئوری هژمونی (چیرگی – برتری ):
    واژه هژمونی(برتری) کلمات تسلط و کنترل را در ذهن متبادر می کند. این اصطلاح در ادبیات سیاسی به منظور توضیح تسلط منافع خاصی که در جامعه وجود دارند و بر تمامی جامعه اعمال می شوند بکار برده می شود. در جامعه پذیری سیاسی کاربردی، عقیده برتری مربوط می شود به راهی که گروه های قدرتمند سیاسی، سمبل ها را به انقیاد خود می آورند و با بهره گرفتن از تبلیغات و سانسور دست به استحکام حاکمیت خود می زنند. تئوری هژمونی در جامعه پذیری سیاسی کوشش می کند که نشان دهد چگونه ایدئولوژی سیاسی از گروه مسلط به گروه های تحت تسلط منتقل می شود و از طرف گروه دومی پذیرفته می شود. (داوسون و همکاران ،۳۳:۱۳۸۲)
    در این حالت علم ابزاری است که قدرت سیاسی را توجیه و پایه های آنرا مستحکم می سازد. آموزش سیاسی چیزی جز تعمیم مبانی سلطه و رسوخ آن به ژرفای جامعه نیست. (نقیب زاده ،۲۷۸:۱۳۸۲)
    آنتونیو گرامشی۱ یکی از کسانی است که پایه اصلی سلطه را کاربست قهرآمیز و اعمال خشونت نمی داند، بلکه برای ایئولوژی و تسخیر ذهنیت جامعه در روند سلطه سیاسی نقش کلیدی قائل است. از نظر او پایگاه اساسی قدرت در جامعه مدنی قرار دارد و هر نظام سیاسی که خواهان پایداری باشد باید به فتح این قله دل ببندد و گرنه چاره ای جز تکیه به زور ندارد. اما کلید فتح جامعه مدنی نیز در گروی آموزش سیاسی و ایدئولوژیک و ترویج ارزش های طبقه حاکم در میان توده ها است. صاحبان این کلید نیز روشنفکرانند. (همان:۲۷۹)

    1. Antonio Gramsci