پایان نامه ارشد رایگان درمورد عشـــق، زدند، اشارت، عشــــق

بــلا دلست من از دل چــــگونه پرهیزم2
«اسرار عشق در حروفِ عشق مضمر است ، عین و شین عشق بود و قاف اشارت به قلب است ، چون دل نه عاشق بود معلّق بود ، چون عاشق بوذ آشنایی یا بذ ، بدایتش دیذه بوذ و دیذن ، عین اشارت بذوست. در ابتدا حروف عشق ، پس شرابِ مالامالِ شوق خوردن گیرد و شین اشارت بذوست ، پس از خود بمیرد و بذو زنده گردد ، قاف اشارت قیام بذوست ، و اندر ترکیب این حروف اسراربسیار است و این قدر در تنبیه کفایت است3 .»
«عشق عجب آیینه ای است هم عاشق را و هم معشوق را هم در خوذ دیدن و هم در معشوق دیذن ، وهم در اغیار دیذن ، اگر غیرت عشق دست ندهد تا او را غیری بنگرد ؟ هرگز کمال جمال معشوق به کمال جز در آیینه عشق نتوانذ دید و همچنان کمالِ نیازعاشق و جمله صفاتِ نقصان و کمال از هر دو جانب1 .»
نگاه مولوی به عشق
بشنو این نی چون حکــایت می‌کند از جدایـــی‌ ها شکـــایت مـــی‌کند
کـــزنیستان تــا مـــرا ببــریده‌اند از نفیـــرم مـــرد و زن نالیــده اند
سینه خواهم شـرحه شـرحه از فراق تــا بگویــم شـــرح درد اشتیـــاق
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش باز جــوید روزگــار وصـــل خـویش
من به هــر جمعیــتی نالان شــدم جفت بد حالان و خوش حالان شدم
هـرکسی از ظن خـود شد یـار من وز درون من نجست اســـرار مــن
سر مـن از نالـــه مــن دور نیست لیک چشم و گوش را آن نـور نیست
تن زجان و جان زتن مستور نیست لیک کس را دید جان دستـور نیست
آتشِ عشــق است کاندر نی فتــاد جوشش عشـــق است کانــدر مـی فتاد
نی حریفِ هر که از یــاری بریــد پرده‌ هـایش، پرده ‌هـای مـــا دریـــد
همچو نی زهری و تریاکی که دید ؟ همچو نـــی دمساز و مشتـاقی که دید ؟
نــی حدیث راه پرخــون مــی‌کـند قصـــه ‌های عشــــق مجنون می‌کند
محرم این هوش جز بی هوش نیست مرزبـــان را مشتـــری جز گوش نیست
در غــم مـــا روزها بــی گــاه شد روزهـا بــا ســـوزها هـــمراه شـد
روزها گــر رفت گـو رو باک نیست تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
هر که جــز ماهی ز آبش سیــر شد هر که بی روزی است ، روزش دیر شد
در نیابــد حال پختــه ، هیــچ خام پس سخــن کــوتاه بایــد والسّـــلام1
در واقع می‌توان هجده بیت آغاز دفتر نخست مثنوی مولانا را مقدمه و چکیده و کلید شش دفتر مثنوی و به راستی محور اندیشه مولانا و بهترین جلوه ساز و جلوگاه عشق و عرفان و راه گشای طالبان راه حق و معشوق ازلی دانست .
مولانا در این ابیات ، جان سخن و اندیشه خود را که بیان ارزش عشق و طلب و راه وصول به معشوق ازلی و رسیدن به معرفت است را باز گفته است .
در بیت نخست ، نی ساده‌ترین و طبیعی‌ترین ساز میان تهی است که ساختار آن از هر نظر به دستگاه آوایی آدمی مانند است که آن را از نیستان می‌برند و برای نواختن آماده می‌کنند . با این حال از خود اختیاری ندارد و تا در آن ندمند نوایی برنمی آید .
مولانا در همین آغاز ، خواننده یا شنونده را آگاه می‌کند که آنچه در مثنوی خواهد آمد سخن اونیست، بلکه نوای شور انگیزی است که عشق در او می‌دمد و او را ناگزیر از سرودن می‌کند .
مولانا با الهام عشق ، شکوه از دوری معشوق را به حکایت می‌کشد و از آن شش دفتر عشق و عرفان می‌سازد . بیان می‌دارد که او را چون نی از نیستان دور کرده‌اند و از این روست که مرد وزن همه جا در نفیر جانسوز و حیرت آفرین او نالیده‌اند . او برای بیان درد و آتشی که دوری و مهجوری به جانش زده ، سینه ای شرحه شرحه از فراق می‌طلبد تا اشتیاق خویش را به دیدار محبوب و مطلوب غایب و دور از نظر باز گوید .
سپس مولانا وصف عشق را چنین پی می‌گیرد که اگر نوای من جانسوز است به سبب عشق آتشینی است که بر جان دارم ، گویی عشق را مایه گرمی و دست مایه حیات و حرکت و جوشش و پویش می‌شمارد .
مولانا عشق را همچون غنچه ای تر و تازه می‌بیند و همه را به سوی آن هدایت می‌کند تا جایی که می‌گوید : تمام انبیا به واسطه عشق به این مقام و جایگاه رسیدند .
عشـــق زنــده در روان و در بصــر هر دمـــی باشــد ز غنچــه تازه تر
عشـــق آن زنده گزین کو باقی است کــز شراب جان فزایت ساقـپــی است
عشـــق آن بگزیــن که جمــله انبیا یافتنــد از عشـــق او کـار و کیـــا
تو مـگو : ما را بدان شــه یـار نیست با کـــریمان کــارها دشــوار نیست1
و در جایی دیگر می‌گوید :
تــو بــزن یا ربّـــنا آب طــهور تا شــود این نارِ عالـــم ، همه نـــور
آب دریــا جمــله در فرمــان توست آب و آتش ای خـــداوند ! آن تست2
در مثنوی دوم می‌خوانیم :
عشـــق او پیــدا و معشــوقش نهان یار بیـــرون ، فتنه او در جـــهان3
وامّا در مثنوی پنجم می‌خوانیم :
آنچه معشوق است صورت نیست آن خواه عشق ا
ین جهان ، خواه آن جهان
عشــــق جوشد بحـتر را مانند دیگ عشــــق سـاید کــوه را مانند ریــگ
عشتتتتق بشکافد فلک را صـد شکاف عشــــق لــرزاند زمیــن را گــزاف
با محمـــد بود عشـــق پاک جفت بهــر عشـــق او خدا ، لولاک گفت1
مولانا در این ابیات می‌گوید ، عشق آن ظاهری که دیده می‌شود نیست (بیرونی) بلکه درونی است چه عشق به این دنیا و چه عشق به آن جهان . او عشق را نیرویی می‌داند که باعث جوش دیگ می‌شود و باعث سایده شدن کوه. واین که عشق حالی ایجاد می‌کند که از بیهودگی دست می‌کشی و همچون حضرت مجمد ( صلی الله و علیه وآله وسلّم ) با عشق یکی می‌شوی و از همین جاست که رستگار می‌شوی .
نگاه حافظ به عشق
عشق در روح حافظ ، جایگاه رفیعی دارد و او معتقد است که جهان هستی و انسان به خاطر عشق خلق شدند . اوپیوسته عشق می‌ورزد وهمواره در راه بقای عشق سخن می‌گوید .
الا یا ایــها الساقــی ادر کاســا و ناولهــا که عشق آسان نمود اول ، ولی افتاد مشکـل‌ها
به بـوی نافه ای کآخــر صبا زان طرّه بگشاید زتاب جعد مشکینش ، چه خون افتاد در دل‌ها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد می‌دارد که بــر بندیـد محمــل‌ها2
عشقی که مورد نظر حافظ است ، عشقی است که اولین گام آن آسان است ولی وقتی وارد این راه می‌شوی با مشکلات زیادی روبه رو می‌شوی . وقتی باد صبا طرّه گیسوی معشوق را باز می‌کند خون در دل او می‌جوشد واو حتی در منزل جانان هیچ امنیتی ندارد زیرا هر لحظه او را فرا می‌خوانند که خود را برای رفتن به جهانی دیگر مهیا کن .
درغزل دیگری می‌گوید :
دوش دیدم که ملائک در می خانه زدند گـل آدم بسرشتند وبه پیمــانه زدند
ساکنان حـرم ستر و عفــاف و ملکـوت با من راه نشین ، باده مستانه زدند
آسمـــان بــار امانت نتوانـست کشیــد قرعــه فــال به نام من دیــوانه زدند
جنگ هفتـاد و دو ملّت همه را عــذر بنه چون ندیدند حقیقت ، ره افسـانه زدند
شکر ایزد که میـان مـن و او صلــح افتاد صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمـع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند1
حافظ در این ابیّات به راز خلقت انسان اشاره دارد که او در حالت کشف وشهود ،می‌بیند که درمیخانه (عالم هستی) خاک انسان را با جرعه شراب بی خودی می‌آمیزند و او با تمامی ساکنان آن عالم ملکوت شرابی می‌نوشد . واو می‌بیند که حتی آسمان هم نمی‌تواند بار امانت عشق راتحمل کند ، در نتیجه این وظیفه خطیر را به انسان محوّل می‌کنند بعد ازاین ماجرا صحبت‌ها به میان آمد ولی هیچ کس دلیل آن را نفهمید . چرا که این رازی است که فقط خدا دلیل آن را می‌داند . آتش آن چیزی نیست که راحتی بیاورد بلکه چیزی است که پروانه آن قدر دور آن طواف می‌کند تا عین آتش شود. البته فقط حافظ است که می‌تواند پرده از روی اسرار بردارد و آن را چیزی جز عشق نداند .
به این ترتیب در تمامی غزل‌های عرفانی حافظ ، عشق هسته مرکزی اندیشه اوست .
در بعضی ابیّات به روشنی دیده می‌شود که این عشق است که به حافظ نیروی زندگی می‌بخشد .
بحری است ، بحر عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز این که جان بسپارند ، چاره نیست2
در این بیت ، او عشق را همچون دریایی می‌داند که ساحل ندارد وراه رهایی از این دریا را عین او شدن و محوشدن در ذا ت آن می‌داند .

و باز :
ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید مشکل حکایتی است که تقریر می‌کنند1
حافظ عشق را آن قدر مقدّس می‌داند که به دفاع از آن می‌پردازد و توضیح می‌دهد که از ما می‌خواهند که در مورد عشق ساکت و ناشنوا باشیم که این کار بسیار سختی است و ما توان این کار را نداریم .
حافظ گاهی حقیقت عشق را برتر ازاین دانسته که به زبان آید آنجا که می‌گوید :
سخن عشق نه آن است که آید به زبان ساقیــا مــی ده وکـوتاه کن این گفت و شنفت2 شاید پس از گفته‌های بسیار در این زمینه به این اقرار رسیده که « عشق مشکلی حل نشدنی و در حوصله دانش نگنجیدنی » است که می‌گوید :
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست حل این نکــته بدین فکــر خطــا نتوان کــرد3
در مقطع غزلی می‌گوید :
عشقت به دست توفان خواهد سپرد حافظ چـون برق از این کشــاکش پنداشتی که رستـی4
این عشق است که حافظ را با مدّعی درگیر می‌کند و او را به دست توفان می‌سپرد ولی حافظ در این معرکه ، عشق را همچون باده ، پناهگاه خویش می‌سازد5
حافظ و مولوی در مورد معشوق ازلی نگرش یکسانی دارند و شور و عشق عرفانی همه جا همراه اندیشه‌های آن‌هاست ، با این تفاوت که این عشق اگرچه در اشعار شاعران عارف از یک خاستگاه برخاسته،در مولوی این گونه تمرکز یافته که فرصت اندیشیدن را از او باز گرفته ، ولی این عشق در حافظ از همان جنس و همان خاستگاه و با همان حرمت . ولی دور از سیر وسلوک . او در این راه اهل حال است نه اهل قال ، و عشق او با مدارا و آرامش بیشتر همراه است .
«وجود چنان عشقی مساًله دین را برای حافظ گشوده است واودر یافته که هرچه هست ، همان معشوق بی پیرایه ، بزرگ ، شایسته و بی مانند اوست.که برای رسیدن به معشوق ، جز از راه عشق عرفانی ، راه‌های دیگری که در

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *